X
تبلیغات
دلتنگي‌‌هاي من براي تو

دلتنگي‌‌هاي من براي تو

باور از بخت ندارم كه تو مهمان مني...
تنها با خدا...

خدایا!

آفتاب و مهتاب، این زمانه پر شتاب و این قطاری که سلانه سلانه از برابرم می‌گذرد، مرا به یاد تو می‌اندازد، حتی این ابر کبود و تنهایی غلیظ کوهستان و سنگریزه‌های ته رودخانه رنگ و بوی تو را دارند، پس چگونه می‌توانم به تو فکر نکنم.

چشم‌هایم را می‌بندم، آرام پشت پلکهای سردم می‌نشینی و به من یاد می‌دهی چگونه خواب واژه‌ها را ببینم و برای حرف زدن با تو چگونه آنها را کنار هم بچینم.

خدایا، دوست دارم چمدانم از عکس‌ها و خاطرات با تو بودن پر باشد و در آن را که باز می‌کنم، ناگهان همه دنیا خوشبو شود و روی پیراهنم باغچه‌ای بروید. دوست دارم آن قدر زنده باشم که تک‌تک قطرات باران را بشمارم و دست‌هایم پر از یاس و یاسین بشوند.

خدایا، ستاره‌ها را کبوتر می‌بینم و کبوتران را ابر و ابرها را رود و رودها را درخت و درختان را انسان و تو در همه شاخ و برگ‌ها ردی به جا گذاشته‌ای که مثل خورشید می‌درخشد.

خدایا، کی می‌توانم بی آنکه از گذشته‌ها بترسم، دسته‌ای گل تقدیمت کنم؟ کی می‌توانم گنجشک‌هایی را که به رنگ آسمان‌اند به سمت تو پرواز دهم؟ کی می‌توانم از کوه بزرگتر شوم و از دریا مواج‌تر و از برگ و بهار سبزتر؟

خدایا، کی وقت داری پای درد دل من بنشینی و بی آنکه خطاهایم را به رویم بیاوری شمعی برایم روشن کنی و بال‌های پروانه را با حوصله برایم شرح دهی؟ کی وقت داری همراه من خیابان‌های دیروز را بگردی و غزل‌های گمشده‌ام را پیدا کنی؟

  

+نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت18:3توسط يه دلتنگ |
هواي حرم...

كبوتر دلم را پر مي‌دهم سوي گنبد طلائيت و با دستان پاييزي‌ام از حوض زلالت

وضو مي‌سازم تا از دشت سخاوت، ستاره بچينم...

از شبنم خفته بر حاجت‌هايم و ذكر يا اباالفضل، سجاده‌اي مي‌بافم به بيرنگي نور

و عطر شب‌هاي نياز...

با ياد تو، قاصدكي مي‌شوم نشسته بر لب‌هاي ترك خورده انتظار.

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت20:45توسط يه دلتنگ |
يا حسين....

صدایت کردم، جوابم دادی...

دردم را گفتم، درمانم کردی...

در ظلمات به نورم رساندی...

و حال باز می‌خواهم دلتنگی‌هایم را با ذکر يا حسین فریاد بزنم...

 

     

 

+نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت19:21توسط يه دلتنگ |
خدا ...

وقتي كه دلت گرفت...

وقتي كه دلتنگ شدي...

وقتي كه ديدي هيچ كس نيست كه باورت كنه...

وقتي فهميدي كه كسي نيست به حرفا و درد دلات گوش بده...

برو كنار پنجره، پنجره رو باز كن...

يه نگاه به آسمون بنداز...

فرقي نداره صبح باشه يا شب، آفتابي باشه يا ابري...

فقط بهش نگاه كن.

ناخودآگاه احساس آرامش وجودت را تسخير مي‌كنه...

روحت به پرواز در مي‌ياد...

مي‌ري تا اون بالا بالاها، تو اوج ابرا...

كنار مهربوني كه هر چه قدر هم پيشش بموني راضي نمي‌شي كه ازش دل بكني.

يه لحظه چشاتو ببند...

آروم هواي تازه رو تو ريه‌هات وارد كن.

بذار احساس كني دفعه اولته كه داري اين قدر خوب نفس مي‌كشي...

وقتي آروم شدي مي‌فهمي كه اون قدر تنها نيستي...

چون يكي هست كه هميشه با توست...

اگه اشكات جاري شد، بي خيال... بذار ببارن.

اون موقع هست كه به آرامش واقعي مي‌رسي و پشتت واسه مقابله با مشكلات

محكم‌تر مي‌شه...

و حالا با توكل بيشتر به اون، بزرگ دوست داشتني مي‌توني بقيه مسيرت را ادامه بدي.

وقتي پنجره رو مي‌بندي انگار برگشتي سر جاي اولت...

اما اين بار با توكل و اميد بيشتر سعي كن نه تنها وقت دلتنگي بلكه هميشه، حتي اگه

يه ذره هم كه شده به سراغش بري و باهاش درد و دل كني...

و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشاتو با آسمون قطع نكني.

 

      زندگی

 

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت23:57توسط يه دلتنگ |
پاييز....

دوباره پاييز آمده و هنوز از راه نرسيده، نفسهاي عاشقانه‌ام را به شماره انداخته...

هنوز نيامده هواي دقايقم را باراني كرده.

به هزار دليل عاشق پاييز هستم.

پاييز فصل خلوت است و برگ‌هاي بازيگوشش بي مهابا پايت را رنگ مي‌كنند.

پاييز فصل غصه‌هاي فراموش شده است...

گذشته‌هاي خاكستري...

و بوي خاكهاي نرم كوچه هنگام ريزش...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت3:50توسط يه دلتنگ |
صداقت كودكي...
دلم كودكي‌ام را مي‌خواهد، پاكي و صداقتش را،

به ياد كودكي‌ام مي‌افتم كه لحظه‌ها را مي‌شمردم تا بزرگ شوم

و معناي دنياي بزرگتري را مي‌فهميدم،

حال كه چوب خط‌هايم به انتها رسيده و دنياي بزرگ را لمس كرده‌ام،

آرزو مي‌كنم اي كاش هميشه كودك مي‌ماندم....

 

 http://haghighi7.ir/wp-content/uploads/sites/19/2014/02/nini1.jpg

+نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت22:28توسط يه دلتنگ |
طلوع غرب....

ما متولد شده‌ايم

براي يگانه بودن

دنيا را سرشار از خوبي‌ها مي‌دانيم و مي‌بينيم

و هيچگاه اسير روزمرگي نخواهيم شد!!

چون در نگاه ما؛

                      خورشيد از غرب طلوع مي‌كند!!!

 

                             

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت2:1توسط يه دلتنگ |
درد دل...
سلام بهانه من براي زندگي ...

دلت تنگ است... مي‌دانم!!

قلبت شكسته است... مي‌دانم!

دوري برايت سخت است... مي‌دانم!

اما براي چند لحظه آرام بگير... تا برايت بگويم...

بگويم از دنيايي كه به هيچ كس وفا نمي‌كند...

و مردمي كه به جز خودشان هيچ را كس را نمي‌بينند...!

بگويم از آنچه كه در اين مدت بر من گذشت...

اما گريه نكن... كه حال و هواي تو مرا باراني‌تر مي‌كند...

گريه نكن كه چشم‌هاي من نيز به گريه خواهند افتاد...

بيا و درد دلت را به من بگو...

و مطمئن باش كه قول مي‌دهم آرامت كنم...!

با گريه خودت را آرام نكن...

گريه نكن كه اشكهايت مرا ناآرام‌تر مي‌كند...

گريه تو مرا به دلتنگي‌هاي ديرينه‌ام مي‌كشاند...

گريه نكن چون من هم مانند تو آشفته مي‌شوم...

مي‌داني كه دوست ندارم ان چشم‌هاي زيبايت را خيس اشك ببينم...

اي عزيزم...

اي زندگي‌ام...

اي عشقم...

اينها تمام حرف‌هايي بود كه در اوج دلتنگي با دل ناآرام خود آرام آرام گريستم..

براي دلي كه هنوز در نبود تو...

و آرام آرام... مي‌ميرد... !

باور كن بغض راه گلويم را بسته است...

اما گريه نمي‌كنم...

مي‌خواهم برايت فقط بنويسم...

اما تو بگو بهانه‌ام...

مي‌خواهم به ياد گذشته...

اما اينبار با دستاني سرد، اشكهاي گونه‌هايت راپاك‌كنم(به‌يادروزهاي از دست رفته)...

بهانه‌ام:

بيا و دستهايت را در دستهاي بي روحم بگذار...

و به ياد روزهاي اول آشنايي‌مان دوباره... ببار...

اين بار مي‌خواهم جور ديگري اشكهايت را پاك كنم...!

سرت را روي شانه‌هايم بگذار... و آرام در گوشم زمزمه كن...

باور كن به درد دلهايت گوش خواهم كرد...

مي‌داني اگر هنوز هم دلي برايت مانده باشد...

وقتي دست نوشته‌هايم را مي‌خواني...

اشك از چشمان سرازير مي‌شود...

پس براي آخرين بار هم گريه كن...

چون اين درد دلي بود كه در اوج بي كسي...

من نيز با چشماني خيس برايت نوشتم...

 

              

 

+نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت15:26توسط يه دلتنگ |
گريه...
امشب گريه مي‌كنم. گريه مي‌كنم براي تو، براي خودم...

براي تمام اونايي كه خواستن گريه كنند، اما نتونستن...

براي تمام اون چيزي كه خواستي و نبودم، خواستم و بودي...

امشب گريه مي‌كنم به وسعت دريا...

به وسعت بيشه...

به وسعت دل عاشق...

براي تو...

براي تو...

و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم...

و هنوز شكست نخوردم...

 

                     

 

+نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت12:42توسط يه دلتنگ |
ما كه به هم نمي‌رسيم...
ما به هم نمي‌رسيم، حتي با نذر و نياز، شايد كه خدا دلش نمي‌خواد...

ما به هم نمي‌رسيم، حتي اگه آسمون تا صبح از چشماش بارون بياد...

ما به هم نمي‌رسيم، حتي كه فرشته‌ها برن پيش خدا و وساطت بكنن...

ما به هم نمي‌رسيم، انگار كه ديگه بايد به دوري از تو عادت بكنم...

حالا مي‌تونم كه فقط عكساي تو رو ببوسم...

تو كه نيستي پيش من از دوريت دارم مي‌پوسم...

ما به هم نمي‌رسيم، انگار قسمت همينه، دوري و حسرت و قلبي آتشين...

ما به هم نمي‌رسيم، انگار ديگه نمي‌شه چشم من چشماي تو رو ببينه...

 

      تنهاي تنها ماندم

 

+نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت0:47توسط يه دلتنگ |